دیروز صبح به سختی از خواب پا شدم. روز قبلش یکی از دوستان تهرانی که خصوصی داشت گفت برنامش جور نیست و کلاس رو کنسل کرد. صبح عمومی داشتم. پا شدم و راه افتادم. سوار ماشین های مترو شدم که با مترو. جمعه ها تنها روزیه که فقط حال میده با مترو بری. تو ماشین ملت شاکی شدن که چرا راننده کند میرونه. منم موزیک گذاشته بودم وداشتم دقت میکردم که حرفهای خواننده انگلیسی رو بفهمم. رسیدیم به مترو. رفتم سمت ورودی که دیدم 110 واستاده اونجا و درب مترو رو بستن و نمیذارن وارد سالن بشیم. ضد حال خوبی بود اول صبح بعد اون رفتار مردم و راننده. با مامور صحبت کردم. گفت مشکل برق داریم. معلوم بود داره دروغ میگه. گفتم حالا کی مشکل حل میشه؟ گفت معلوم نیست. گفتم هیچی دیگه. امروز مترو تعطیله. رفتم اول اتوبان کمی واستادم دیدم ماشین گیر نمیاد اول صبحی روز جمعه. مطمئن بودم هنوز بچه های تهران خوابن و راه نیافتادن. اس ام اس دادم به کل کلاس و گفتم امروز تعطیله. به آموزشگاه هم خبر دادم. موزیک رو ولوووووم دادم و راهی خونه شدم. نرسیده نشستم پای کامپیوتر و تا ظهر بکوب کار کردم. ظهر جیرجیرک زنگ زد که بریم بیرون. گفتم بیرم. خیلی خیلی گشنه بودم. تو یخچال عدس پلو داشتیم که حالش رو نداشتم. سوسیس هم بود. جیرجیرک که زنگ زد دیدم بریم بیرون ناهار بخوریم حال میده. دلم ژامبون و ساندویچ سرد میخواست. خلاصه رفتیم و به جیرجیری گفتم، گفت اینجاها نخوریم بریم اولین آیدای کرج. خلاصه رفتیم. حالا مسخره بازیها بمونه. رسیدیم دو تا ساندویچ سفارش دادیم. خوردیم. با دو تا خانم هم اونجا آشنا شدیم و کمی خوش و بش کردیم. بعد از اون با جیرجیری راهی خونه شدیم که دلمون نمیومد. هوا تاریک روشن بود. ساعت 1 ظهر ولی اصلا خورشید معلوم نبود و مثل خورشید گرفتگی بود. همه چی آماده بارون بود ولی بارونی در کار نبود. جیرجیری یه دفعه گفت بریم جاده چالوس! واییی گفتم بریم و اگه اونجا بارون بیاد چه حالی میییده!
گازش رو گرفتیم تا یه طرفه نشده برسیم به جاده با آخرین ولووم موزیک حبیب(در این حصار بشکن).اینقدر قشنگ بود که دوبار گوش کردیم. کیلومتر 6-7 بودیم که آسمون شروع کرد رعد و برق زدن. حساب کنید وسط ظهر، هوا تار و تیره و رعد برق یه دفعه همه جا رو روشن کنه، وسط جاده، هوا عالیییی، موزیک حبیب! بعد یه لحظه شروع به باریدن کرد. سر من از پنجره بیرون. اوج لذت بود. یه دفعه قطره بزرگ خورد تو کلم. اومدم تو. دیدیم اوه اوه داره تگرگ میاد یکی اینقدر! بزرگ. تند تند شد. دیگه هیچ جا رو نمیشد دید. زدیم بغل. عین سنگ میبارید. فقط تنها کاری که میتونستیم بکنیم جیغ بود و داد. معرکه بود. موزیک رو ولووم و حال کردیم. واقعا تصورش رو هم نمیکردیم این جوریه حال بده. نهایتا من گفتم شاید بارون بیاد. طاقت نیاوردم. از ماشین پیاده شدم. وایییی چقدر توپ بود صحنه. جاده در عرض یک دقیقه سفیده سفید شد. رو ماشین پر تکرگ و یخ بود. با شدت تگرگها می خورد تو سرم. بسیار جالب و زیبا بود. جیرجیری رو هم پیاده کردم. خلاصه یه چند دقیقه ای تو این دنیا نبودیم اینگار. بالاخره تگرگ قطع شد. سوار شدیم و برگشتیم. چند کیلومتر که اومیدم آفتابی شده بود که نگو! هیچ اثری از یخ و برف و ... نموند. حتی زمین خشک شد!
راهی خونه شدیم. هوس سفر کردیم. گفتم بریم ارمنستان که آخرش به توافق نرسیدیم. گفتیم بریم شمال. اوکی بودیم زنگ زدیم به امیر که اونم بیاد. همون صحبت ها شد دوباره که ارمنستان نه و شمال اوکی. بعد نمیدونم چی شد که گفتیم بریم استخر. ساعت 9 کلاس من تموم میشد. امیر گفت خوب چرا الان نریم! گفتم 6 کلاسم شروع میشه. گفت میرسیم. من نیم ساعت دیگه میرسم کرج. خلاصه لباس برداشتیم و راهی استخر شدیم. رسیدیم. امیر هم اومد. سانس خانمها بود. یه چند دقیقه ای واستادیم تا اومدن بیرون و بعدش ما رفتیم تو. چون اولین نفر ها بودیم. استخر خالی بود تقریبا. خلوت. خلاصه یه حال اساسی هم اونجا کردیم. خصوصا این جکوزی داغش ایندفعه دیگه خیلی داغ بود. یعنی جوش جوش بود. دیدم نمیشه رفت تو. بقیه هم نیومدن. یه بخار رفتم. بعد یه خشک. داغ که شدم. رفتم حوضچه سرد بعد رفتم تو داغ. جدا جوش جوش بود. پوستم ور اومد ولی خیلی حال داد. رفتم سرد دوباره اومدم که دیگه عادی شد و کل خستگی از تنم در رفت.
ساعت 5:45 بود که گفتم آقایون جون هر کی دوست دارید بریم من دیرم شده. 6 باید سرکلاس باشم. اینها هم حالا بازیشون گرفته بود. به زور کشوندمشون بیرون. دوش گرفتم دیدم اینها نیم ساعته دارن دوش میگیرن. کلی اذیتم کردن و خندیدن. یادشون افتاده بود که برن دستشویی. یکی قر میداد. خلاصه هیچی دیگه با 1000 خواهش تمنا و تهدید و زور و ... آوردمشون بیرون. حالا جلو ماشین گیر دادن به اینکه شماره یکی از دوستان رو به هم بدن و راه بیافتیم. امیر میگفت 0. جیرجیر میگفت زدم. میگفت 912 جیر جیر میگفت چیی؟ امید نه، یک دو. جیر جیر میگفت نشد از اول بگو. واییییی دهن ما رو سرویس نمودن. حالا ساعت چنده 6!
به زور بوق زدن و اذیت کردن جداشون کردم و گازشو گرفتیم سمت کلاس. 6 و 8 دقیقه سر کلاس آماده بودم. حال داد.
الان شرکتم و رئیسمون گفت نسخه آخر پروژه رو بده ببینم. منم همون نسخه قبلی رو دادم. هیچ تغییری روش ندادم :دی اخراج!
پینوشت :
چون حبیب رو بیشتر از همه خواننده های ایرانی دوست دارم این شعر رو به احترامش اینجا میذارم.
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصاره جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ بر آد رعایت خون به جون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنُم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصاره جادویی روزگار بشکن
شب غارت تتارا همه صوف بکند سایه
تو به آذرخش این سایه یتی تار بشکن
زبرون کسی نیاید جویباری تو اینجا
تو زخویشتن برونا ز به بلا بشکن
سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش طلسم کار بشکن
به سر آنجا که هستی که به سرودنت بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصاره جادویی روزگار بشکن
پینوشت :
چون حبیب رو بیشتر از همه خواننده های ایرانی دوست دارم این شعر رو به احترامش اینجا میذارم.
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصاره جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ بر آد رعایت خون به جون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنُم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصاره جادویی روزگار بشکن
شب غارت تتارا همه صوف بکند سایه
تو به آذرخش این سایه یتی تار بشکن
زبرون کسی نیاید جویباری تو اینجا
تو زخویشتن برونا ز به بلا بشکن
سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش طلسم کار بشکن
به سر آنجا که هستی که به سرودنت بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصاره جادویی روزگار بشکن
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی با آرزوی شادی برای شما استاد عزیز
پاسخحذف